تبلیغات
 
پایگاه توحید* معاد *نبوت*قران

شرح حدیث «انا الله الذی لا اله الا انا ...» (2)
نویسنده : علی فرخ




چهارم : مذهب قاضى باقلانى [9] است كه یكى از سنیان است و او مى‏گوید كه اصل ذات افعال از جناب الهى است ; اما نسبت ‏به بندگان یا طاعت است ‏یا معصیت ، مثلا مى‏گویند كه نماز كردن و قمار باختن ، هر دو شریك‏اند در اینكه حركتى و كارى‏اند ; اما یكى نماز كردن است و دیگرى قمار باختن و اصل حركت‏به قدرت خداست ، و لیكن صفت آن به قدرت بنده است .
و بطلان این مذهب نیز عقلا و نقلا بر نهجى است كه مذكور شد و این مذهب ، بى كم و زیاد با مذهب جهیمیه ، جبریه و اشعریه ، یكى است ; براى اینكه اصل افعال را از خدا مى‏دانند و به اضافه به بنده با وجود اینكه معتقد آن‏اند كه بنده ، فی الحقیقه فعلى نكرده ، مى‏گویند طاعت‏یا معصیت است .
پنجم : مذهب ابو اسحاق[10] است و او مدعى است كه خدا و بنده را در كارها از خیر و شر ، دو قدرت است . كه هر دو اثر در آنها مى‏كنند ; مثلا مى‏گویند كه قدرت خداى عزوجل با قدرت شراب خوار با هم برآمده ، یكى شدند و شراب را بدین شراب خوار آورده از گلوى او فرو بردند و این مذهب نیز با مذاهب سابقه ، یكى است كه به عبارت دیگر ایراد شده‏است . براى اینكه مى‏گویند معصیت را قدرت خداى تعالى شریك شد با قدرت گناهكار تا به عمل آمد و اگر نه ، گناهكار ، گناه نمى‏توانست كرد . پس در این صورت خداى تعالى ، فى الحقیقه گناه را معمول كرده و با وجود این ، عقاب مى‏نماید بنده را بر فعلى كه خود نموده و بطلان این نیز از ادله بطلان مذاهب سابقه ، معلوم مى‏شود .
ششم : مذهب معتزله است و اكثر ایشان مى‏گویند كه بنده در كارى كه مى‏كند، نهایت استقلال دارد و خدا را در افعال او هیچ قسم ، دخل نیست و طاعت و ترك معصیت كه مى‏كند ، به هیچ وجه ، توفیق و نگهدارى و مشیت و قضا و قدر الهى را در آن ، دخلى نیست و معصیتى هم كه مى‏كند ، به مشیت و خذلان خدا نیست تا اینكه بعضى از معتزله گفته‏اند كه عین كار بنده ، مقدور خدا نیست و بعضى گفته‏اند: مثل فعل بنده ، غیر مقدور خداست; و بالجمله ، این طایفه ، معتزله را مفوضه گویند ، براى اینكه معتقد این طایفه آن است كه حق تعالى ، كار هر كس را به خودش واگذاشته و هركس در هر كارى كه مى‏كند ، مستقل است‏به حیثیتى كه در طاعت ، محتاج به توفیق و عصمت‏خدا نیست و در معصیت و نافرمانى ، خواهش بنده بر خواهش الهى زورآور مى‏شود و به هیچ وجه خذلان خدا را در آن ، دخل نیست .
على بن ابراهیم در تفسیر خود ، نقل كرده كه معتزله مى‏گویند بنده ، خالق فعل خود است و خدا را در آن دخلى نیست ; بلكه آنچه خدا خواهد ، نمى‏شود و آنچه ابلیس خواهد ، مى‏شود.[11]
سخافت و ناخوشى این مذهب نیز عقلا ظاهر است ، براى اینكه [این] طایفه ، سلب قدرت از جناب الهى - جل ذكره الاعلى - مى‏نمایند و بنده ضعیف را در توانایى بر امور عظیمه ، مستقل مى‏دانند و رفع احتیاج در اقدام به طاعات از پروردگار عالمیان مى‏كنند و هر عقلى ، حكم بر بطلان این مذهب مى‏نماید و در آیات قرآنى و احادیث متواتره ، خلاف این واقع است .
حق تعالى مى‏فرماید:
«ولو شاء ربك لآمن من فی الارض كلهم جمیعا افانت تكره الناس حتى یكونوا مؤمنین وما كان لنفس ان تؤمن الا باذن الله ویجعل الرجس على الذین لا یعقلون‏»[12]
یعنى اگر پروردگار تو مى‏خواست ، هر آینه ایمان مى‏آورد ، هركه در زمین است ، به تمامى ; یعنى اگر خدا مى‏خواست ، مجبور مى‏كرد همه مردم را به ایمان . پس تو به ناخوشى مى‏دارى مردم را تا آنكه نگردند مؤمنان . و نمى‏باشد براى احدى اینكه ایمان بیاورد ، مگر به اذن خدا ، و مى‏گرداند خدا پلیدى را بر آن كسانى كه درك این معنا نمى‏نمایند .
در حدیث وارد شده كه مامون به حضرت امام رضا علیه السلام گفت كه یابن رسول الله! قول بارى تعالى كه فرمود: «ولو شاء ربك لآمن من فی الارض‏» الى قوله تعالى: «الا باذن الله‏» چه معنى دارد .
پس حضرت - سلام الله تعالى علیه – فرمود:
«حدیث كرد مرا پدرم از پدران خود از حضرت امیر المؤمنین - صلوات الله تعالى علیهم - كه گفت: به درستى كه مسلمانان گفتند به حضرت پیغمبر - صلى الله علیه و آله - كه: اى رسول خدا ! اگر اكراه نمایى به كسانى كه قدرت رسانیده به ایشان از مردم بر اسلام ، به این معنا كه ایشان را به جبر به اسلام وادارى ، هر آینه ‏زیاد مى‏شدى عدد ما و توانایى به ‏هم‏ مى‏رساندیم بر دشمنان خود . پس حضرت - صلوات الله علیه و آله - مضمون این را فرمودند كه: «نیستم كه آنچه خداى به من نفرموده ، چنان كنم‏» . پس حضرت بارى تعالى، نازل كرد كه: اى محمد! اگر مى‏خواست پروردگار تو ، هر آینه ایمان مى‏آورد هر كه در زمین است ، به عنوان الجاء و اضطرار در دنیا ; همچنان كه ایمان مى‏آورد در وقت ناخوشى دیدن در آخرت و اگر این با ایشان سلوك مى‏نمودم ، مستحق نبودند از من ثوابى را، ولیكن من اراده كرده‏ام از ایشان اینكه ایمان بیاورند ، در حالت اختیار، نه از روى اضطرار ، تا اینكه مستحق شوند از من زلفى و كرامت و همیشگى ماندن در بهشت ‏خلد را . آیا پس تو به اكراه مى‏دارى مردم را تا اینكه بگردند مؤمنان ؟
و اما قول بارى تعالى: «وما كان لنفس ان تؤمن الا باذن الله‏» . پس نیست ‏بر سبیل حرام داشتن ایمان بر او ; ولیكن به این معناست كه نیست ‏براى نفس اینكه ایمان بیاورد ، مگر به اذن خدا ، و اذن خدا ، امر اوست - جل ذكره - و این نبوده كه نفس متكلف و متعبد باشد و الجا و اضطرار الهى ، نفس به ایمان در وقت زوال تكیلف و تعبد مى‏باشد .
پس مامون گفت: فرجك الله عنك فرجت.[13]
از فحواى این آیه و حدیث و از بسیارى از آیات و احادیث كه برخى از آنها در طى تحقیق مذهب حق - ان شاء الله تعالى - ایراد مى‏شود ، معلوم مى‏گردد كه در ایمان و طاعات ، توفیق و در كفر و معصیت ، خذلان الهى مى‏باشد .
و بعضى دیگر مى‏گویند كه خداى تعالى در بنده ، خیر و شرى اراده ننموده و قضا و قدرى نفرموده‏است و از جمله آنچه در آیات قرآنى بر ابطال این قول دلالت دارد ، قول خداى تعالى:
«واذا اردنا ان نهلك قریة امرنا مترفیها ففسقوا فیها»[14]
یعنى هرگاه اراده نمودیم كه هلاك كنیم مردم دهى را به این معنا كه در معاصى اصرار مى‏نمودند و عدل ، تقاضاى هلاك ایشان مى‏كرد ، امر فرمودیم مردم آن قریه را . پس فسق كردند در او ، به این معنا كه خذلان نمودیم تا به خواهش و اختیار خود ، فسق نمودند تا اینكه بیشتر مستوجب غضب شوند .
از این آیه و بسیارى از آیات و احادیث ، بطلان مذهب مذكور ، ظاهر است و بالجمله این طایفه را قدریه مى‏نامند ، براى اینكه نفى قدر از جناب كبریایى - جل ذكره الاعلى - مى‏نمایند و ظاهرش اینكه جمیع فرق مذكوره را حدیث «القدریة مجوس هذه الامة‏»[15]
براى اینكه هر یك به جهتى دخل در كیفیت افعال نموده ، بعضى سلب قدرت از جناب بارى - جل ذكره - باشد و بعضى تفویض قدرت تامه به عباد نموده و در هریك از اینها به قضا و قدر الهى ، اسناد غیر آنچه خدا قرار داده مى‏شود .
مذهب هفتم : امر بین الامرین است[16] و این مذهب حق است كه قاطبه تابعین ائمه اثنى عشر - صلوات الله علیهم اجمعین - معتقد آن‏اند و تحقیق مقال ، آن است كه مى‏گویند: عباد را در اعمال حسنه به مشیت و توفیق و در افعال سیئه به قضا و خذلان الهى ، اختیار است ، نه این است كه جناب الهى - جل ذكره الاعلى - بدون اختیار ، عباد را مجبور بر امرى نمود یا خود در دست دیگرى كارى جارى ساخته باشد كه جبر لازم آید ، و نه اینكه اختیار ، مطلقا به عباد واگذاشته باشد و آنچه از خیر و شر از ایشان صادر شود ، او را در آن اختیار نباشد ، تا نفى قدرت از جناب الهى و تفویض مطلق امور به عباد باشد و تقریر این مدعا به طریقى كه نزدیك فهم باشد ، آن است كه حضرت فاعل مختار حقیقت الامر ، جمیع جن و انس را براى بندگى آفریده و از كمال رافت و حمت‏به ازاى آن ، بهشت را ایجاد فرموده و از محض انصاف و عدالت ، براى جزاى نافرمانى ، دوزخ را خلق نموده و تمامى افراد ثقلین را امر به عبادت و نهى از معصیت نموده‏است. هركسى كه طاعت مى‏كند ، به اختیار خود و توفیق خدا مى‏كند و هركه معصیت مى‏نماید ، به اختیار خود و خذلان خدا مى‏نماید و فرق در میان این سخن و مدعیات فرق مذكوره ، بسیار است . اگر گفته شود كه هرگاه طاعت و معصیت‏به توفیق و خذلان باشد ، جبر لازم مى‏آید . جواب گفته مى‏شود كه توفیق و خذلان ، علت مستقله براى تمشیت امور نیستند و ماحصل كلام جبریه ، آن است كه در افعال ، بنده را مطلقا اختیار نیست‏یا در قدرت با خدا شریك است و نیز از تفصیلى كه در احادیث آینده شده ، فرق در میان این اقوال ، ظاهر مى‏شود .
اگر گویند كه چه فرق است در میانه شركت در قدرت و توفیق و خذلان ، جواب گفته مى‏شود: مثلا هرگاه كسى شخصى را ببیند معصیتى مى‏نماید و او را نهى از آن معصیت نماید و آن عاصى ، متنبه نشود و آن ناهى ، ترك نهى و منع نماید ، آیا آن ناهى كسى است كه عاصى را امر به عصیان نموده‏باشد یا مشاركت در معصیت او نموده‏است[17] و مدعا از توفیق و خذلانى كه گفته مى‏شود ، همین معناست . فرق در میان این دو مذهب بسیار است و در كتاب «احتجاج‏» شیخ طبرسى از حضرت امیر المؤمنین - صلوات الله علیه - روایت نموده كه حضرت - سلام الله تعالى علیه - فرمود كه مگویید كه واگذارد خداى تعالى عباد را به خودشان ، پس سست‏بگیرید امر الهى را و مگویید واداشت مردم را بر امور . خدا را مستند به ظلم مكنید ; و لیكن گویید كه خیر به توفیق خدا و شر به خذلان خداست و همه ، سابق در علم خداست.[18]
و در كتاب «معانی الاخبار» ابن بابویه ، حدیث طویلى از عبدالله بن فضل هاشمى روایت كرده و آنچه از آن حدیث موضع حاجت است ، این است كه گفت: پس عرض كردم كه قول بارى تعالى: «وما توفیقی الا بالله‏»[19] و قول او - جل ذكره الاعلى -
«ان ینصركم الله فلا غالب لكم وان یخذلكم فمن ذا الذی ینصركم من بعده‏»[20]
فرموده: هرگاه بكند بنده آنچه را خداى عزوجل ، امر نموده به آن از اطاعت ، «كان فعله وفقا لامر الله: مى‏باشد فعل او موافق امر الهى ، و بنده به این نامیده مى‏شود موفق . و هرگاه اراده كند بنده كه داخل شود در چیزى از معاصى [و حائل شد] خداى تعالى میان او ومیان آن معصیت ، پس ترك كرد بنده آن معصیت را مى‏باشد . ترك او آن معصیت را به توفیق خدا و وقتى كه «خلى بینه وبین تلك المعصیة: حائل نشد میان او و میان آن معصیت ، تا اینكه بنده مرتكب آن معصیت‏شد ، به تحقیق كه خذلان كرده او را خداى تعالى و یارى ننموده او را و توفیقش نداده.[21]
و در كتاب مذكور ، حبیب سجستانى از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روایت كرده كه حضرت فرمودند: «به درستى كه در تورات مكتوب است كه ‏اى موسى! به درستى كه من خلق كردم تو را ، و برگزیدم تو را ، و قوت دادم تو را ، و امر نمودم تو را به طاعت‏ خودم ، و نهى كردم تو را از معصیت‏ خودم . پس اگر طاعت من كردى ، اعانت نمودم تو را بر طاعت ‏خودم ، و اگر معصیت من نمودى ، اعانت نكردم تو را بر معصیت ‏خودم . اى موسى! مراست منت ‏بر تو در طاعت تو مرا و مراست ‏حجت ‏بر تو در معصیت تو مرا »[22]
و صاحب كتاب «توحید» رضى الله عنه به سند خود از حضرت امیرالمؤمنین - علیه الصلاة والسلام - روایت نموده كه: داخل شد شخصى از اهل عراق به خدمت ‏حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام پس گفت: خبر ده مرا از خروج به اهل شام ، آیا به قضاى بود از جانب خداى تعالى و یا به قدر ؟ پس حضرت علیه السلام فرمود: «یا شیخ! به خدا قسم ، بالا نرفتید بلندى را و پایین نیامدید پستى را مگر به قضاى از خداى تعالى و به قدر» . پس شیخ گفت: «نزد خداى تعالى، محبوس شده رنج من و مرا هیچ اجرى نخواهد بود ؟ » . حضرت علیه السلام فرمود كه: به تحقیق ، عظیم گردانیده‏است اجر شما را در رفتن و آمدن شما كه به اراده خود رفتید و اطاعت امام خود نمودید و در این رفتن ، مجبور نبودید .
شیخ گفت: «چگونه مجبور نبودیم و حال آنكه قضا و قدر ما را برد ؟» پس حضرت علیه السلام فرمود: «مهلا یا شیخ! مگر تو گمان مى‏نموده باشى قضاى حتم و قدر لازم را ؟ هرگاه چنین مى‏بود ، هر آینه باطل مى‏شد ثواب و عقاب و امر و نهى و زجر ، و ساقط مى‏شد معنى وعد و وعید و نمى‏بود براى بدكار ، لائمیت و نه براى نیكوكار ، محمدت و هر آینه مى‏بود نیكوكار ، اولى به لائمیت از بدكار و بدكار ، اولى به احسان از نیكوكار . این نوع ، مقاله بت پرستان و خصمهاى رحمان و قدریه این امت و مجوسان است . اى شیخ! به درستى كه خداى تعالى، تكلیف [كرد] تخییرا و نهى فرمود تحذیرا و داد بر اندكى بسیارى را . نافرمانى كرده نشد ، در حالى كه مغلوب باشد و اطاعت كرده نشد ، در حالى كه به كراهت مردم را به طاعت دارد و نیافرید آسمانها و زمین و ما بینهما را باطل «ذلك ظن الذین كفرو فویل للذین كفروا من النار»[23]
پس شیخ نهوض نمود ، در حالى كه مى‏گفت:
انت الامام الذی نرجو بطاعته
یوم الجزاء من الرحمن غفرانا
اوضحت من دیننا ما كان ملتبسا
جزاك ربك عنا خیر احسانا
تا آخر ابیات (24) .
و این حدیث از ابن عباس نیز روایت‏شده و شیخ طبرسى رحمه الله روایت نموده از على بن محمد عسكرى و در بعضى از سیر و تواریخ نیز روایت‏شده كه آن مرد گفت: «پس چیست قضا و قدرى كه ذكر فرمودى ؟» حضرت علیه السلام فرمود كه:
«امر به طاعت و نهى از معصیت و تمكین از فعل حسنه و معونت‏به نزدیكى به سوى او و خذلان براى كسى كه نافرمانى او كرده و وعد و وعید . همین است قضاى خداى تعالى در افعال ما و قدر او براى اعمال ما»
پس شیخ گفت: فرجك الله كه فرج دادى مرا یا امیر المؤمنین![24]
و خوب تشبیه نموده‏اند حكایت افعال عباد و روابط آنها را به جناب كبریایى الهى ; شخصى كه بازى را تربیت مى‏كند و به طلیه عادت مى‏دهد ، وقتى كه آن باز را پرانید ، ظاهر است كه قدرت پرواز دارد . وقتى كه باز عود به طلیه مى‏نماید ، آیا به اختیار خود نبوده یا ملجا به آن بوده است و نیز ظاهر است كه آمدن به طلیه به عنوان الجا و اضطرار نیست ; بلكه به اختیار خود است . نهایت آنچه در رسانیدن آن باز شده و او را معتاد و مانوس به آن طلیه كرده ، فی الجمله نه به عنوان اضطرار ، بلكه به عنوان اختیار مدخلى در عود باز به طلیه دارد و فی الجمله نموده و نمونه از نسبت افعال عباد و ربط آنها به آن جناب بارى - جل ذكره الاعلى - از تصویر این معانى ، تصور و توهم مى‏توان كرد و بحمد الله تعالى، بعد از تعقل و ادراك مراتب مذكوره ، ارباب انصاف را مجال ریبى در مذهب حق نمى‏تواند بود ; چه ، جاى آنكه تتبع اخبار و احادیث متداوله در میان شیعه و مطالعه كتب مبسوطه فضلاى طایفه حقه كرده شود و چون از تمهید مقدمات مذكوره ، حقیقت مذهب حق و بطلان رویت ‏باطله معلوم شود . حال به عرض مى‏رساند كه معنى حدیث مذكور ، این است كه حق تعالى - جلت آلائه - مى‏فرماید كه: «خلق كردم خیر را و جارى كردم آن را در دست هركه دوست داشتم او را» ، به این معنى كه توفیق دادم تا این خیر در دست او جارى شود و این ، همان تفسیرى است كه حق تعالى مى‏فرماید كه:
«فاما من اعطى واتّقى وصدّق بالحسنى فسنیسّره للیسرى‏»[25]
و این دوست داشتنى هم كه حق - سبحانه و تعالى - فرموده كه: «خیر را در دست هركس كه دوست داشتم ، جارى نموده‏ام‏» ، دوست داشتنى نیست كه بدون سابقه از عبادت و تقوا بوده باشد و بعد از آنكه عبادت و تقوا باعث محبت‏خدایى شود ، در این صورت ، اگر تیسیر و توفیق شود ، اجر و اعطایى است مولد استحقاق اجور و عطایاى دیگر شود و معنى فقره دویم حدیث ، آن است كه: «خلق كردم شر را و جارى كردم آن را در دست هركه دشمن داشتم او را» ، به این معنى كه خذلان او نمودم و سبب قدرت از او نكرده و او را بر ترك آن ملجا نداشتم تا به اختیار ، آن فعل از او صادر شد و این ، باز همان تیسیرى است كه خداى تعالى مى‏فرماید كه:
« واما من بخل واستغنى وكذب بالحسنى فسنیسره للعسرى‏»[26]
و این دشمن داشتنى كه خداى تعالى مى‏فرماید به شرح مذكور ، دشمن داشتنى نیست كه بدون سابقه از معاصى و خطا باشد و بعد از آنكه معاصى باعث ‏بغضى از جناب الهى شود ، اگر تیسیر ، یعنى خذلان كرده شود تا معصیت را عاصى به اختیار خود نماید ، حكم معاقبه و نكال مى‏دارد كه موجب و مولد استحقاق معاقبات دیگر شود.[27] اگر چه حدیث مذكور را به چند معنى دیگر كه آسان‏تر باشد ، تفسیر مى‏توان كرد ; اما براى ابان و آشكارا شدن كلمه حقه به همین معنا كه به حسب ظاهر مشكل مى‏نمود ، على سبیل الاستعجال به طریقه حسنى صورت ارتسام پذیرفت ، والحمد لله رب العالمین .

پی نوشت :

[9] . ابوبكر محمد بن الطیب بن محمد بن جعفر (338 - 403ق) از بزرگان علماى كلام اشاعره است . او در بصره متولد گردید و در بغداد زندگى كرد و در همان جا از دنیا رفت و از جمله مصنفاتش: «الانصاف‏» ، «اعجاز القرآن‏» ، «دقائق الكلام‏» و «كشف اسرار باطنیه‏» است (همان ، ج 6 ، ص 176) .
[10] . براى شناخت مذهب وى رجوع شود به: كشف المراد ، الحلى ، ص 240 ; قواعد العقائد ، خواجه نصیرالدین طوسى ، ص 75 . ابو اسحاق ابراهیم بن محمد بن ابراهیم بن مهران الاسفراینى ، ملقب به ركن الدین فقیه شافعى و متكلم اصولى بوده‏است . مردم نیشابور از او كلام و اصول فرا گرفته‏اند و مردم عراق و خراسان به علم او اعتراف دارند و از جمله مصنفاتش «الجامع الجلى فی اصول الدین والرد على الملحدین‏» در پنج جلد است . او در عاشوراى سال 418ق ، از دنیا رفت و در اسفراین دفن شد . (وفیات الاعیان ، ابن خلكان ، ج 1 ، ص 28 ; سیر اعلام النبلاء ، شمس الدین الذهبى ، ج 17 ، ص 353) .
[11]. تفسیر القمى ، مؤسسة دار الكتاب للطباعة والنشر ، ج‏1 ، ص 23 .
[12] . سوره یونس ، آیه 100 .
[13] . الاحتجاج، امین الاسلام طبرسى ، ص 412 - 413 . در «احتجاج‏» ، عبارت آخر حدیث ، چنین آمده: «فرجت عنى فرج الله عنك‏» .
[14] . سوره اسراء ، آیه 16 .
[15] . دستور معالم الحكم ، محمد بن سلامة القضاعى ، ص 109 . مفهوم این روایت‏به مضمونهاى مختلف در كتب روایى صادر شده كه ذیلا یك نمونه آورده مى‏شود: «قال: فسئلا علیهما السلام «... هل بین الجبر والقدر منزلة ثالثة ؟» قالا: نعم ، اوسع مما بین السماء والارض‏» . عن ابی عبدالله علیه السلام قال: «لا جبر ولا تفویض ولكن امر بین الامرین قال قلت: وما امر بین امرین ؟ قال: مثل ذلك رجل رایته ...» .
[16] . الكافى ، ج 1 ، ص 221 و 224 . (باب الجبر و القدر) .
[17] . همان ، ص 124 (كتاب التوحید ، باب الجبر والقدر حدیث 13) .
[18]. الاحتجاج، ص 206 .
[19] . سوره هود ، آیه 88 .
[20] . سوره آل عمران ، آیه 160 .
[21] . معانى الاخبار، ص 20 ، معنى الهدى والضلال والتوفیق والخذلان من الله تبارك وتعالى .
[22] . این حدیث در معانى الاخبار یافت نشد . ولى در توحید صدوق ، ص 406 ذكر شده‏است .
[23] . سوره ص ، آیه 27 .
[24] . توحید صدوق ، ص 380 .
[25] . الاحتجاج، طبرسى ، ص 208 و 209 .
[26] . سوره لیل ، آیه 5 - 7: «پس هر كس كه در زندگى دهش داشت و تقوا داشت و روز قیامت را تصدیق نمود ، پس به زودى ما كار او را آسان مى‏كنیم‏» .
[27] . سوره لیل ، آیه 8 - 10: و اما هر كه بخل ورزد و راه خلاف تقوى بپیماید و تكذیب حقایت قیامت نماید ، پس به زودى كار را بر او مشكل سازیم .

منبع: میراث حدیث شیعه> شماره 3




طبقه بندی: مقالات،  کتابخانه،  خدا شناسی ( توحید )، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 4 بهمن 1393 توسط رحمان نجفی