تبلیغات
 
پایگاه توحید* معاد *نبوت*قران

شرح حدیث «انا الله الذی لا اله الا انا ...» (1)
نویسنده : علی فرخ




كلمات كلیدی : حدیث قدسی، انا الله الذی لا اله الا انا ...، جبر و اختیار

درآمد

یكى از احادیثى كه به لحاظ دارا بودن معانى غامض و دشوار از احادیث مشكل محسوب مى‏شود، حدیث قدسى «انا الله الذی لا اله الا انا ...» است. بر این حدیث‏ شروح متعددى نگاشته شده كه در اینجا یكى از آنها ارائه مى‏شود.
نویسنده این شرح، یكى از دانشمندان شیعه به نام محمد مؤمن بن قوام‏الدین محمد حسینى است.
از شرح حال او در مآخذ موجود، چیزى به دست نیامد، جز اینكه با استناد به دو قرینه، مى‏توان او را از عالمان سده دوازدهم هجرى و اهل قزوین دانست. قرینه اول كه قطعى است، اینكه پدر وى، قوام الدین محمد حسینى سیفى، دانشمند مشهور قزوینى است كه تا حدود 1150ق، زنده بوده‏است. قرینه دوم كه ظنى است، واقع شدن این رساله در ضمن مجموعه‏اى است كه در آن، بعد از رساله حاضر، رساله «تجوید قرآن‏» تالیف ملا محمد طاهر بن محمد مؤمن قزوینى (قرن 12) آمده كه گویا فرزند مؤلف مورد بحث ما بوده‏است.
اگر این استنباط درست‏باشد، پس مؤلف از اهالى قزوین و از دانشمندان سده دوازدهم هجرى است و بیش از این، درباره مؤلف چیزى در مصادر، نقل نشده‏است.
به هر حال، حدیث مورد بحث قدسى است و در مصادر روایى با اندك تفاوتى در برخى الفاظ، نقل شده‏است. در رساله حاضر، حدیث مذكور بدین عبارت ذكر گردیده:
«انا الله الذی لا اله الا انا خلقت الخلق وخلقت الخیر واجریته على یدی من احببته وخلقت الشر واجریته على یدی من ابغضته»
در كتاب «كافى‏» كلینى، این حدیث‏با سه سند با اختلافهایى نقل شده كه چنین است:
1 - عن معاویة بن وهب قال: سمعت ابا عبدالله علیه السلام یقول:
«ان مما اوحى الله الى موسى علیه السلام وانزل علیه فی التوراة: انی انا الله لا اله الا انا خلقت الخلق وخلقت الخیر واجریته على یدی من احب فطوبى لمن اجریته على یدیه وانا الله لا اله الا انا خلقت الشر واجریته على یدی من اریده فویل لمن اجریته على یدیه»
2 - محمد بن مسلم قال: سمعت ابا جعفر علیه السلام یقول:
«ان فی بعض ما انزل الله من كتبه انی انا الله لا اله الا انا خلقت الخیر وخلقت الشر فطوبى لمن اجریت على یدیه الخیر وویل لمن اجریت على یدیه الشر وویل لمن یقول كیف ذا وكیف ذا»
3 - عن مفضل بن عمر وعبد المؤمن الانصاری عن ابی عبدالله علیه السلام قال:
«قال الله عزوجل: انا الله لا اله الا انا خالق الخیر والشر فطوبى لمن اجریت على یدیه الخیر وویل لمن اجریت على یدیه الشر وویل لمن یقول كیف ذا وكیف هذا ؟ قال یونس یعنى من ینكر هذا الامر بتفقه فیه»[1]
اما موضوع این رساله، درباره جبر و اختیار و اعمال بندگان خداوند است كه شارح به نحو ماهرانه‏اى از عهده آن برآمده و این، نشان از تبحر وى در فلسفه و كلام است. او ابتدا نظر شش گروه و فرقه (فلاسفه، اشاعره، معتزله، جهمیه، مذهب قاضى باقلانى، مذهب ابو اسحاق) را در این مورد، نقل نموده و پس از آن به رد آنها پرداخته و نظر ائمه (علیهم السّلام) را كه: «لا جبر ولا تفویض بل امر بین الامرین‏» است ، اثبات كرده‏است .
این تحقیق از روى تنها نسخه شناخته شده رساله، صورت گرفته كه در ضمن مجموعه شماره 1833 «نسخه‏هاى خطى كتابخانه آیة‏الله مرعشى‏»، نگهدارى مى‏شود.[2] این رساله در مجموعه مورد اشاره، هفتمین رساله است و در برگهاى 100 تا 103 آن به خط نستعلیق خفى، تحریر شده‏ است. بسم الله الرحمن الرحیم
حمد بى حد و ثناى بیرون از عد، حضرت قادر مختار و جناب عادل جبارى را سزاست كه در مملكت هر وجودى پادشاه عقل را حاكم مطلق العنان نموده كه اگر متقلبه شبهات آرا، دست‏ بر وى نمایند، به پایمردى او دفع آن شود و در شهربند حیات هر موجودى، شحنه دل را قاضى صاحب اختیار كرده كه هرگاه جواسیس غفلات توقع، چشم روى داشته‏باشند، به یمن حراست او، دفع آن گردد.
عقل را عقل كرد و دل را دل
تا شود زاین دو مدعا حاصل
عقل ذات خدات بنماید
دل به راه هدات بگشاید
عقل اثبات آن وجود كند
دلت انكار ذى الجحود كند
این دو با یكدگر چو وصل شوند
خوب و بد در میانه فصل شوند
و درود نامعدود، پیغمبر محمودى را رواست كه عقل صادق او، معیار كمال عقول اصناف عالم است و دل واثق او، آیینه حق نماى مطالب و اغراض بنى‏آدم
احمد مرسل آن سپهر جلال
كه كمالش برى بود ز زوال
طبع بشكفد گل از نقلش
عقل كل را سبق دهد عقلش
دلش آیینه‏اى ز صنع خداست
كه در او عین ذات حق پیداست
از سویداى آن دل بى شك
كام هر قلب مى‏رسد به نمك
و صلوات بلا نهایات و تحیات بى غایات، آل برگزیده و عترت پسندیده او را بجاست كه هر یك، طور تجلى‏ نماى معارف و جودى رفعت، همگى سرآمد و شریف‏اند:
یعنى آن عترت ستوده مدار
كه از ایشان گرفته شرع قرار
آن كه از بهر خلق چرخ و زمین
گر بپرسند باعثى به یقین
بر زبان كواكب و انجم
هیچ حرفى نیابد الا هم
علیهم الصلاة والسلام ما دامت الامر بین الامرین وعلى مبغضیهم السخط والعذاب ما انجر الاعتقاد بالجبر والتفویض على آراء ابطال الدین.
و بعد: داعى برادران دینى، محمد مؤمن بن قوام الدین محمد الحسینى، معروض مى‏دارد كه چون فرق اهل اسلام را در خلق افعال انام، اقوال و آراء مختلف است و همیشه در میان فحول علماى شیعه با سایر دانشمندان فرق عامه، مباحثات واقع گردیده و موافق حق و حساب ابطال شبهات ایشان شده و به اعتبار اینكه این مسئله، متفرع بر بعضى از اصول دین است كه دانستن آن، جمهور مكلفین را به دلیل واجب است و داعى، اكثر اوقات در آن فكر مى‏نمود تا اینكه در این اوان، نوشته‏اى از جمعى حق طلبان و متدینین بلده تفلیس رسید. نوشته بودند كه شخصى از علماى عامه وارد آن حدود، در مقام اشكال فقرات «انا الله لا اله الا انا خلقت الخلق وخلقت الخیر واجریته على یدی من احببته وخلقت الشر واجریته على یدی من ابغضته‏» كه در حدیث قدسى وارد است، گردیده‏اند و در آن صحیفه، مذكور داشته بودند كه فهمیدن این حدیث قدرى متعسر شده، بنائا على هذا براى عرض آنچه از حدیث مذكور، مفهوم داعى شده به تحریر این چند كلمه، مبادرت مى‏نماید ، والله المستعان.
پوشیده نماند كه چون فهم حدیث مذكور، بدون تمهید بعضى مقدمات، متعسر است، لهذا محرز مى‏گردد كه حضرت قادر مختار، براى شناساندن ذات گرامى خود، ایجاد جمیع مكونات نموده و به مصداق آیه وافى هدایه:
«وما خلقت الجن والانس الا لیعبدون‏»[3]
افراد جن و انس را براى ستایش و بندگى جناب كبریایى خود، آفریده و گوهر عقل را در صدف هر سرى به ودیعت گذاشته و راه استنباط و استدلال هر چیزى را یاد نموده و قوت تمیز میان حق و باطل را بدو كرامت فرموده، هر ذى عقل به محض دیدن بنایى، به بانى آن پى مى‏برد و هر صاحب خردى به مجرد دیدن دودى، علم قطعى بر وجود آتش مى‏برد.
هر ذره كه در كون وجودى دارد
از هستى مطلق تو بودى دارد
دانم به یقین كه آتشى پنهان است
از روزن خانه‏اى كه دودى دارد
و با وجود آنكه از بدیهه حس در مشاهده آفاق و انفس و قرار و مدار آنها، علم قطعى بر موجد آنها حاصل مى‏شود، خداوند رحیم و رحمان از فرط بر و امتنان براى تصقیل عقول و تذكیر معامله فطرت، پیغمبران عظیم الشان را بر افراد انام، مبعوث داشته تا همگى به رهنمود ایشان، طریق معرفت ایزد سبحان را شناسند و زر تمام عیار عقول به محك ایشان رسانیده و قدر مرتبه آن را دانند حتى لا یكون للناس على الله حجة بعد الرسل.[4]
و بعد از فهم مراتب مذكوره، بباید دانست كه به مدلول آیات مباركه و احادیث مستفیضه، معلوم است كه جناب حضرت آفریدگار در جمیع امور امر و نهى و ترغیب و تحذیرى كه فرموده، ذو العقول را مخاطب داشته و گردن بیخردان و مجانین را از رشته تكلیف و قلاده تقلید، معرى و مبرى نموده و بر هیچ عاقلى، تفاوت مراتب عقول، پنهان و امكان تكمیل آن، پوشیده نیست; چنانكه مكرر ملاحظه شده كه گرجى پسرى كه به غیر خوك چراندن و فریادهاى عبث زدن، چیزى در متخیله او گنجایش ندارد و بعد از آنكه اسیر اهل اسلام شده به موافق قواعد و ضوابط شرعیه، تربیت‏یافته و تحصیل علوم و معارف كرده، در مرتبه انبیاء بنى اسرائیل مى‏شود و برادر دیگر او كه به حسب ظاهر از او صاحب شعورتر مى‏نمود، چون از كنار پدر و مادر جدا نشد، در همان مرتبه بهیمیت مى‏ماند. پس مى‏باید آدمى اولا به قدر مقدور، تكمیل عقل خود نموده، فرق در میان خوب و بد نماید، تا داند كه شناختن خدا، خوب و نشناختن او، بد است و بعد از آنكه معرفت‏به وجود موجد حقیقى حاصل شد، مى‏باید باعث ‏بر وجود خود را بداند و بفهمد كه وجود او، محض عبث نیست، براى اینكه كسى كه چنین پیكرى را آفرید و این همه ضوابط را براى هر امرى از امور قرار داده ، لا محاله حكیم است و افعال حكیم، عبث نمى‏تواند بود و هر عقلى مى‏داند كه فعل قبیح، باعث نقض حكمت است و قطع نظر از اینكه اصل قبیح بر خدا جایز نیست، ثابت است كه نقص در جناب كبریائى او نمى‏باشد و هر صاحب خردى مى‏داند خوب، خوب و بد، بد است و نیز ظاهر است كه اگر حضرت بارى تعالى - جل ذكره الاعلى - عباد را مجبور و مضطر بر خوب یا بد مى‏نمود، جوهر عقل را بدیشان نمى‏داد; بلكه یكى را بالطبع مایل به خیر مى‏نمود و دیگرى را راغب به شر و یكى را قوت اقدام به طاعات مى‏داد و دیگرى را تواناى ارتكاب به منهیات و پیغمبرى مبعوث نمى‏كرد كه در مدتهاى مدید، اوقات خود را صرف هدایت جمعى كه هدایت نمى‏توانستند یافت، نماید تا طلب محال شود، یا مدار خود را به راهنمایى جمعى كه نمى‏توانستند راه یافت، گذراند تا تحصیل حاصل به عمل آید. پس ظاهر است كه ابوجهل كه به آن شقاوت زندگى كرد و به جهنم واصل شد، مى‏توانست هدایت‏یافت; اما به سبب اغراض و عوارضى كه بر عقل او مستولى شده‏ بود، به طلب آن اهتمام ننمود و حضرت ابوطالب كه بآن همه هدایت و ارشاد، ممتاز گردید، مى‏توانست مثل ابوجهل یا سایر ناس، اصرار بر اضرار حضرت رسالت نماید ; اما چون اهتمام در تكمیل عقل نمود و غشاوه اغراض را از دیده خرد برداشت ، در زمره اصفیا و اولیا منسلك گردید .
سلمان كه غلام عجمى بود ، عقل را حكم ساخت ، «السلمان منا اهل البیت‏» شد.
آدمى بر خنگ كرمنا سوار
بر كفش داده عنان اختیار
بالجمله ، ملخص كلام آنكه اگرچه از تحریر و ترقیم مراتب مزبوره ، ما حصل مضمون حدیث ، معلوم و مفهوم شد ، نهایت‏براى اتمام رفع شبهات ، موجزى از اصل عقاید عامه اهل اسلام را در این مسئله ایراد نمود . آنچه را عقلا و نقلا بطلان آن ظاهر باشد ، قلمى[5] و آنچه را حقیقتش معلوم باشد ، محرر مى‏نماید و بعد از آن ، معنى حدیث را بر وجهى كه هیچ گونه خفایى در ظاهر و باطن آن نماند و مجال هیچ گونه سخنى در آن نباشد ، ان شاء الله تعالى در حیز تحریر درمى‏آورد ، والله المستعان و علیه التكلان .
پوشیده نماند كه مذهب تمامى امت‏ حضرت رسالت صلى الله علیه و آله در خلق افعال عباد ، هفت است:
اول : مذهب فلاسفه است كه حكماى اسلام‏اند و ادعاى ایشان آن است كه جمیع مخلوقات را از اجسام و اعراض به عنوان ایجاب مى‏دانند ; یعنى مى‏گویند مثلا كه بر حضرت بارى تعالى واجب شد كه زمین را بیافریند ، پس آفرید ، یا واجب شد كه در دست كسى ، كارى را جارى كند ، پس جارى كرد و بطلان این مذهب به چندین جهت‏شده و چون ترقیم همه آنها در این مقام ، ضرور نبود ، یك دلیلى كه قریب الفهم بود ، مذكور مى‏شود و آن این است كه قاطبه اهل ملل و ادیان ، حضرت ایزد غفار را قادر و فاعل مختار مى‏دانند ; به این معنا كه آنچه خواهد ، به اختیار خود مى‏كند ; چه قدرت فاعلى ، عن معنى الاختیار ، توانایى است‏بر چیزى . چنانكه گفته مى‏شود: احدى را كه راه تواند رفت و تواند نرفت ، این قادر است و هرگاه نتواند راه رفت ، غیر قادر است . هرگاه حق تعالى ، خلق و ایجاد اشیا را به عنوان وجوب بكند ، دیگر اختیارى براى او نمى‏ماند و از این ، لازم مى‏آید كه هرگاه كارى را كه مى‏كند ، اگر خلاف آن را اراده نماید ، نتواند نمود . پس در كارها مضطر و هر موجودى ، واجب الوجود خواهد بود و این ، كمال نقص در ذات گرامى الهى خواهد بود . تعالى شانه عن ذلك و هر عقلى ، بطلان این را مى‏داند .
دوم : مذهب جهیمیه[6] است و مبتدع آن جهیم بن صفوان ترمذى است و ملخص ادعاى او آن است كه هر فعلى و انفعالى كه هست از خداست و بنده را در آن ، هیچ اختیارى نیست و مى‏گویند كه فرق در میان دست صحیح و دست رعشه‏دار نیست و بطلان این مذهب از بدیهه حسى معلوم است ، بر هر عاقلى ثابت است و شبهه‏اى در این نیست كه اگر حال بر این منوال باشد ، خداوند عالمیان - جل ذكره - ظالم خواهد بود . اعاذنا الله من هذا الاعتقاد . براى اینكه هرگاه كاردى را بدون اختیار آدمى در دست این كس بر گلوى كسى زند و او را بكشد و بعد از آن به ازاء این امر ، بى اختیار آدمى را به جهنم ببرد كه چرا فلان را من در دست تو بدون اختیار تو كشتم و این محض ظلم خواهد [بود] و بعد از آنكه خداوند عالمیان - جل ذكره - ظالم باشد ، عاجز نیز خواهد بود ; براى اینكه ظلم را به غیر عاجز نمى‏كند و دیگر اینكه لازم مى‏آید كه كارهاى الهى - جل ذكره - بر وفق حكمت نباشد ، براى آنكه آنچه خواهد از خیر و شر در دست مردم جارى مى‏كند ، دیگر پیغمبران را مبعوث كردن و بهشت و دوزخ آفریدن و ثواب و عقاب قرار دادن و كرام الكاتبین را بر بندگان گماشتن ، عبث و بى فایده خواهد بود و بالاخره منجر به ظلم مى‏شود ، نعوذ بالله ، و این رویه ، چنانكه مذكور شد ، موافق عقل در بطلان آن شبهه‏اى نیست و در قرآن مجید ، حضرت بارى تعالى در چند جا اسناد افعال به عباد و رفع ظلم از جناب كبریایى خود مى‏نماید . از جمله در سوره مباركه یونس ، خطاب به حضرت پیغمبر - صلى الله علیه و آله - مى‏فرماید:

«ومنهم من یستمع الیك ، افانت تسمع الصم ، ولو كانوا لا یعقلون ومنهم من ینظر الیك ، افانت تهدى العمى ولو كانوا لا یبصرون ان الله لا یظلم الناس شیئا ولكن الناس انفسهم یظلمون‏»[7]
و بعضى دیگر از احادیث و اخبار و ادله در ابطال این مذهب در طى تحقیق مذهب حق، ان شاء الله تعالى ، مذكور مى‏شود .
سیم : مذهب اشاعره است و مخترع آن ، ابوالحسن اشعرى است[8] و اكثر سنیان بر این مذهب بوده و هستند و اصل دعوى ایشان ، آن است كه مى‏گویند: فرق میان حركت دست صحیح و رعشه‏دار هست ; اما به این روش كه دست صحیح ، كارى را [كه] مى‏كند به قدرت خود مى‏كند و قدرت بنده حاصل مى‏شود با كردن كارى ، نه اینكه پیش از كردن كارى باشد، اما این قدرت را تاثیرى در كار نیست ; بلكه هر كارى مى‏شود ، به قدرت غالبه الهى و بس و دست رعشه‏دار ، قدرت آن را ندارد . پس فرق میان دست صحیح و دست رعشه‏دار ، یافت‏شد .
مخفى نماند كه این طایفه ، چون مطلع بر ناخوشى مذهب جهیمیه شدند ، ظهور بطلان و ركاكت آن را شنیده‏اند ، براى خلاصى از آن قبایح ، وضع این مذهب نموده‏اند و مع هذا ، آنچه بر جهیمیه از قبایح و ناخوشى‏ها لازم مى‏آمد ، بر این طایفه نیز لازم مى‏آید و به هیچ [وجه]، رفع اسناد ظلم و عجز و عدم حكمت از جناب الهى نمى‏تواند شد ، براى اینكه قدرتى را كه بنده داشته‏باشد ، به هیچ وجه آن قدرت را تاثیرى نباشد ; بلكه تاثیر را قدرت دیگرى مى‏كرده‏باشد، از وقوع تاثیرى كه به قدرت دیگرى باشد ، یا از قدرتى كه تاثیرى در آن نباشد ; چه ، تقصیر بر بنده لازم مى‏نماید كه به سبب آن بایدش به جهنم رفت و این مذهب ، بالمآل ، اصل مذهب جهیمیه است و بعضى دیگر از ادله بطلان این نیز مذكور مى‏شود ، ان شاء الله تعالى .
ادامه دارد ....

پی نوشت :

[1] . الكافی ، محمد بن یعقوب الكلینی ، كتاب التوحید ، باب الخیر والشر . ج 1 ، ص 213 و 214 .
[2] . فهرست نسخه‏هاى خطى كتابخانه آیة‏الله مرعشى ، سیداحمد حسینى اشكورى ، ج 5 ، ص 220 .
[3] . سوره ذاریات ، آیه 56 .
[4] . تلمیحى است‏به آیه یكصد و شصت و یكم از سوره نساء .
[5]. قلمى مى‏نماید: قلم بطلان مى‏كشد ، حذف مى‏كند .
[6] . جهم بن صفوان سمرقندى (م 128ق) مكنى به ابو محرز از موالیان بنى راسب بوده و به وجود آورنده مذهب‏جهمیه (جهیمیه) است . ذهبى‏مى‏گوید كه او گمراه كننده مردم و باعث‏بدعت‏بود و فرماندهى لشگر حارث بن سریح را بر عهده داشت و بعدا بر امراى خراسان خروج كرد . نصر بن سیار او را دستگیر كرد و دستور قتلش را صادر نمود (الاعلام ، خیرالدین الزركلى ، بیروت ، دار العلم للملایین ، ج 2 ، ص 141) .
[7]. سوره یونس ، آیه 42 - 44 .
[8] . ابوالحسن على بن اسماعیل اشعرى (260 - 324ق) از نسل ابو موسى اشعرى ، مؤسس مذهب اشاعره و پیشواى این عقیده كلامى است . او در بصره متولد شد و در اول كار بر مذهب معتزلى بود و بعدا از آن مذهب برگشت و مذهب خود را معرفى نمود و در بغداد از دنیا رفت . مى‏گویند كه عدد مصنفات وى به سیصد مى‏رسد و از جمله مصنفاتش: «الرد على المجسمه‏» ، «مقالات الاسلامیین‏» و «الابانة عن اصول الدیانة‏» است (همان ، ج 4 ، ص 263) .





طبقه بندی: مقالات،  کتابخانه،  خدا شناسی ( توحید )، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 دی 1393 توسط رحمان نجفی